داغونی

مسابقه بدون جایزه شماره 3
نویسنده : دهاتی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳٩٠

سلام

اول یک تشکر از همه دوستانی که در مسابقه (بدون جایزه) شماره 2 شرکت کردنتشویق

همه شما برنده شدید چون هدف ما فقط پیدا کردن چند دوست بود که عاشق داغونی هستن و دوست دارن پیشرفت منطقه را ببینند پس به افتخار خودتون تشویق

مسابقه بدون جایزه شماره 3

باز هم اسم یکی از روستا های منطقه ؟

جعفرجن!

از همه کسانی که اطلاع دارن علت نامگذاری جعفرجن چی بوده دعوت به عمل میاید در مسابقه بدون جایزه ما شرکت کنند و در قسمت (نظرات) با دلیل کامل توضیح بدن که چرا جعفرجن شد جعفرجن! مخصوصا از مردم خوب و با مرام این روستا!


comment نظرات ()
داغونی یعنی چه؟
نویسنده : دهاتی - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩

باز هم یک مسابقه بدون جایزه !

وبلاگ داغونی مدتی بود که آپ نمی شد فقط گاهی سر میزدم ببینم بازدید داشته یا نه !

تا اینکه دیدم یک نفر کامنت گذاشته که : داغونی کجاست ؟

سوال جالبی بود .

من هم قول دادم که تو پست بعدی درباره داغونی مطلب بنویسم . ولی وقتی خواستم شروع به نوشتن کنم، این فکر به ذهنم رسید که از بازدید کننده ها بپرسم ببینم کی میدونه داغونی یعنی چه و چرا اسم این شهر و یا روستای سابق را داغونی گذاشته بودند

آیا کسی ریشه ء تاریخی برای نامگذاری این شهر میدونه ؟

اگر کسی بتونه تو قسمت نظرات علت نامگذاری داغونی را بگه ( با دلیل ) قول میدیم یک جایزهء خیلی خوب ندیم.

منتظر پاسخهای شما هستیممتفکر


comment نظرات ()
ای ده چنه ری پوزته
نویسنده : دهاتی - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٩

مدتی بود که دلم خیلی هوای رفتن به داغونی را کرده بود .بعد از کلی هماهنگی یک روز تو تقویم پیدا کردیم که روز شنبه تعطیل بود.ماهم با برنامه ریزی قبلی و حل کردن کلی مشکل جمعه صبح بعد از حدود سه ماه به طرف داغونی حرکت کردیم.

از بوشهر که زدیم بیرون دیدم چشمتون روز بد نبینه چنان بادی میاد و همه جا پر از گرد و خاک شده که نمیشه چند متری خودت را هم ببینی. از اونجایی که ما قول داده بودیم و دیگه نمیشد برگردی به راه خودمون ادامه دادیم.

برازجون که رسیدیم هوا کمی بهتر بود ولی هنوز هم وقتی به آسمون نگاه میکردی میدیدی که چه خبره !

خلاصه برازجون زدیم رو ترمز و بدون اینکه نفس بکشیم پریدم توی یک داروخونه و یک بسته ماسک یکبارمصرف خریدم ، همونجا بازش کردم و اولیش را گذاشتم و با دل راحت از داروخونه اومدم بیرون.از در که اومدم بیرود یک نفس عمیق کشیدم تا هم ماسک را امتحان کرده باشم و هم کلاس بزارم که منم ماسک دارم. تازه میخواستم تلافی 5500تومانش را هم دربیارم، چشمتون روز بد نبینه نفس کشیدن همانا و رفتن نیم کیلو خاک تو ریه ما همانا!

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/04/23/100912019039.jpg

پریدم تو ماشین و تا میتونستم سرفه کردم ولی مثل دودکش قطار خاک از تو حلقم میزد بیرون.خلاصه ماسک را دوبل کردم و یکی دیگه روی اون زدم و به راه افتادیم.دالکی هم هنوز هوا خیلی بد بود.

http://media.farsnews.com/Media/8804/ImageReports/8804231433/1_8804231433_L600.jpg

 

وقتی رسیدیم داغونی پیاده شدم تا چیزی بخرم دیدم چند نفر دارن چپ چپ نگاه میکنن با خودم گفتم مگه چی شده !

مغازه دار هم که ازش خرید کردم بد جور نگام میکرد. تو این فکر بودم که چی شده که دیدم یک بچه نگام کرد و با خنده من را به مامانش نشون داد و گفت مامان نگاه موش!

مامانش هم با دیدن من لبخندی زد و رفت. من داشتم از تعجب شاخ در میوردم که مگه اینها تا حالا ماسک ندیدند.

تو همین فکر بودم و داشتم به طرف ماشین میرفتم که پیر مردی که گوشه خیابون ایستاده بود گفت (ای ده چنه ری پوزته درش بیار زشته ). دیگه داشت اعصابم خورد می شد ، سریع پریدم تو ماشین استارت زدم. یک ماشین بد جوری پشت سرم پارک کرده بود منم مجبور بودم با دنده عقب برم ، آینه را تنظیم کردم ، این دیگه چیه ؟؟؟؟

یک لحظه خودم را تو آینه دیدم! سریع ماسک را در آوردم! یادم اومد که وقتی میخواستم ماسک بخرم فروشنده گفت چه ماسکی میخوای ؟ منم گفتم هر کدوم بهتره ! گفت طرح دار باشه مشکلی نیست ؟ گفتم نه !هرچی باشه بده که خیلی دیرم شده!

حالا فهمیدم اون بچه حق داشت با ماسکی که روش سبیل گربه گشیده شده بود خیلی با مزه شده بودمقهقهه


comment نظرات ()
بارون
نویسنده : دهاتی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸

دلم سی بارون تنگ ابیه

سی صحرا و بیابون تنگ ابیه

سی گشتن تو گرازی سی بالاری تنگ ابیه

درسه که ولاتم گورگه ی

اُما دلم سی بورکی هم تنگ ابیه

سی بکر سی چروم سی محل دین تنگ ابیه

بوی غاچ تو بجی بوی کاشنی بوی بارون

مُ دلم سی همشون تنگ ابیه

مُ دلم سی ولاتم تنگ آبیه!


comment نظرات ()
داستان دو مجسمه
نویسنده : دهاتی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۸

توی یه پارک دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد. این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله کمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه میکردند و لبخند میزدند. یه روز صبح خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده میکنم. شما 30 دقیقه فرصت دارید تا هر کاری که مایل هستید انجام بدهید." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی کرد: یک زن و یک مرد.

دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی که در نزدیکی اونا بود دویدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد. بوته‌ها آروم حرکت میکردند و خم و راست میشدند و صدای شکسته شدن شاخه‌های کوچیک به گوش میرسید. بعد از 15 دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون میداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.
فرشته که گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی کرد و از مجسمه‌ها پرسید:" شما هنوز 15 دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟" مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" میخوای یه بار دیگه این کار رو انجام بدیم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد:" باشه. ولی این بار تو کبوتر رو نگه دار و من میرینم روی سرش."


comment نظرات ()
یا حسین !
نویسنده : دهاتی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٧

به رسم ادب سلام  !

قول داده بودم که زودتر بیام.

شرمنده ! خجالت

ولی علتش این بود که دنبال یک مناسبت خوب میگشتم چون قول داده بودم این وبلاگ تخصصی باشه نمیخواستم هیچ چیزی غیر از مسائل منطقه بنویسم یا لااقل با مطلب مهمی از شهرستان خودمون شروع کنم.

اول میخواستم از جنایات غزه بنویسم دیدم که جاش نیست تصمیم گرفتم توی اونیکی وبلاگم که بعدا ممکنه آدرسش را دادم بنویسم .

دنبال مطلب میگشتم که دیدم یه موضوع مهم داره اتفاق میفته!

منم پولهای قلکم را روی هم گزاشتم و رفتم یه دوربین دیجیتال بگیرم تا بتونم از این موضوع مهم عکس تهیه کنم.

حتما تا حالا حدث زدید منظورم چیه !!!!!

بله! محرم ! عاشورا ! سینه زنی ! زنجیر زنی ! گریه !...

فکر کنم برای شروع جالب باشه!

ولی متاسفانه من فقط یک دوربین داشتم و نمیدونستم باید تو کدوم مسجد یا حسینیه برم عکس بگیرم ؟

اما از چند نفر از دوستان کمک گرفتم !

من تصمیم گرفتم خودم بروم توی یکی از روستاها و عکس بگیرم .

چون میخواهم یک مسابقه ی وبلاگی هم داشته باشیم به چند عکس اول نگاه کنید و بگویید که تو کدوم روستا یا شهر گرفته شده .سوال

.

.

برای مشاهده همه عکسها به ادامه مطلب بروید!چشمک


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
سلام هم ولاتی!!!!
نویسنده : دهاتی - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٧

سلام...............!

مُ  دهاتیُم!

نه! اسمُم دهاتیه نه خُم دهاتیُم!خُم مال شهرُم!

اسم شهرُم که خاطرش قد چیشُم میخام داغونیهِ! (البته الآن وَش میگون کنارتخته،زمان ما که داغونی بی).

مُ میخام از اُمروز برم تو کار وبلاگ خُمونی! تا دیگ وبلاگ مینوشتُم (نه یکی نه دوتا) ولی از اُمروز وبلاگُم مخصوص وابیده! مخصوص مردم ولات خُمون (منظورُم از ولات خمون کل منطقه بی،چون مُ آدم نژاد پرستی نیسُم). سی مُ آدم خشت ، داغونی (بوخشیت کنارتخته) ، گورگه ، بورکی (به توان ٣)، محل دین و... تا کمارنج هیچ فرقی نمی کنه!(راسی مُ مال داغونی هم نیسُم،ولی سیتو نمیگُم مال کجیُم،میترسُم سوا بشناسیتُم هِم که یه  چرتُ پرتی گفتم بییت در خونمون).

خُمه کشتُم تا ای چَن خطه دهاتی تایپ کردُما!!!!!!!

میخاسُم فقط سیتو بُگم که از ایسُ مُ می خام در مورد ولاتمون عکس وُمطلب جَم کنُم.

البته فکر نکنیت مثل مجلهء فُلانی مینویسُم دیگون دی x یه خاگی نهاد یا بُز فلانی فارغ وابی. نه !!!!!!!!!

اگه میخیت بدونیت مُ چه میخام بنویسُم یا همی الآن لینکم کنیت یا آدرسُمِ یادداشت کُنیت .مشغول تلفن پس فعلا خدا فظ .بای بای

راسی نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


comment نظرات ()